نیم ساللغتنامه دهخدانیم سال . (ص مرکب ) مرد نصف عمر. (ناظم الاطباء).مردی که به نصف عمر رسیده . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 402 شود. || (اِ مرکب ) نیمی از سال تحص
termsدیکشنری انگلیسی به فارسیمقررات، مدت، اصطلاح، دوره، شرایط، لفظ، جمله، شرط، نیمسال، مهلت، روابط، میعاد، دوره انتصاب، ثلث تحصیلی، هنگام، نامیدن
termدیکشنری انگلیسی به فارسیمدت، اصطلاح، مدت، اصطلاح، دوره، شرایط، لفظ، جمله، شرط، نیمسال، مهلت، روابط، میعاد، دوره انتصاب، ثلث تحصیلی، هنگام، نامیدن
واحدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (ریاضی) اولین عدد صحیح؛ یک.۲. (صفت) ویژگی چیزهایی که یکی محسوب میشوند؛ یک؛ یگانه: همهٴ آنها مسلک واحدی داشتند.۳. هریک از خانههای یک ساختمان.۴. مقدار درسی