نیشابورلغتنامه دهخدانیشابور. [ نی / ن َ ] (اِخ ) نشابور. نشاپور. نیشاپور. نیسابور. پهلوی : نیوشاهپور . نام اصلی آن نیوک شاهپوهر . بنای این شهر را از شاهپور اول دانسته اند و آن را ی
نیشابورلغتنامه دهخدانیشابور. [ نی / ن َ ] (اِخ ) بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور شامل سه دهستان به نام ریوند، مازول و دربقاضی و دارای 280 آبادی بزرگ و کوچک است و مجموع نفوس آن در حدود 4
نیشابورکلغتنامه دهخدانیشابورک . [ رَ / ن َ رَ ] (اِ) گوشه ای است در دستگاه شور. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نشابور و نیشابور شود.
نیشابورلغتنامه دهخدانیشابور. [ نی / ن َ ] (اِخ ) نشابور. نشاپور. نیشاپور. نیسابور. پهلوی : نیوشاهپور . نام اصلی آن نیوک شاهپوهر . بنای این شهر را از شاهپور اول دانسته اند و آن را ی
نیشابورلغتنامه دهخدانیشابور. [ نی / ن َ ] (اِخ ) بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور شامل سه دهستان به نام ریوند، مازول و دربقاضی و دارای 280 آبادی بزرگ و کوچک است و مجموع نفوس آن در حدود 4
نیشابورکلغتنامه دهخدانیشابورک . [ رَ / ن َ رَ ] (اِ) گوشه ای است در دستگاه شور. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نشابور و نیشابور شود.
نیشابورلغتنامه دهخدانیشابور. [ نی / ن َ ] (اِ) گوشه ای است در دستگاه شور. نشابور. نشابورک . نشاپورک . نیشابورک . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نیشابورک شود.
نیشاملغتنامه دهخدانیشام . (اِخ ) نام ملکی است که رب النوع برق است که به فارسی درخش گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). فرشته ای که فرمان درخشیدن برق را می دهد. (ناظم الاطباء).