نیرانلغتنامه دهخدانیران . (اِخ ) انیران . جز ایران . خارج از ایران . (یادداشت مؤلف ). رجوع به انیران شود : جهاندار همداستانی نکرداز ایران و نیران برآورد گرد. فردوسی .چو ایران و
نیرانلغتنامه دهخدانیران . (ع اِ) جمع نور است . رجوع به نور شود. || جمع نیر است . رجوع به نیر شود. || جمع نار است . رجوع به نار شود : آن همه نور و راحت و نعمت وین همه رنج و ظلمت و
نیرانلغتنامه دهخدانیران . [ ن َی ْ ی ِ ] (ع اِ) تثنیه ٔ نیر به معنی ماه و خورشید است . رجوع به نَیِّر شود.
طبقات النیرانلغتنامه دهخداطبقات النیران . [ طَ ب َ تُن ْ نی ] (ع اِ مرکب ) از طبقات عالم مثال . رجوع به ص 220 حکمت اشراق شود.
بیوت النیرانلغتنامه دهخدابیوت النیران . [ب ُ تُن ْ نی ] (ع اِ مرکب ) ج ِ بیت النار. آتشکده ها. آتشگاهها. رجوع به بیت النار و حکمةالاشراق ص 197 شود.
نریانلغتنامه دهخدانریان . [ ن َ ] (اِ) اسب نر و هر ستوری . (ناظم الاطباء). اسب نر. حصان . مقابل مادیان . (یادداشت مؤلف ).- امثال :لگد مادیان به نریان درد نکند .
نریانلغتنامه دهخدانریان . [ ] (اِخ ) شهرکی است به خراسان از گوزگانان اندر میان جهوذان و پاریاب ، و حد او دو فرسنگ است . (از حدود العالم ). نام قریه ای میان فاریاب و بلخ . (یادداش
طبقات النیرانلغتنامه دهخداطبقات النیران . [ طَ ب َ تُن ْ نی ] (ع اِ مرکب ) از طبقات عالم مثال . رجوع به ص 220 حکمت اشراق شود.
بیوت النیرانلغتنامه دهخدابیوت النیران . [ب ُ تُن ْ نی ] (ع اِ مرکب ) ج ِ بیت النار. آتشکده ها. آتشگاهها. رجوع به بیت النار و حکمةالاشراق ص 197 شود.
ناکام شدنلغتنامه دهخداناکام شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) برخلاف میل شدن . نه به دلخواه شدن . نه به کام و به وفق مراد شدن . مطابق میل و به دلخواه نشدن : چو ایران و نیران به ما رام شدهم