نگینهلغتنامه دهخدانگینه . [ ن ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) فص ّ. (دهار) (منتهی الارب ). نگین . سنگ قیمتی که در نگین دان انگشتری نصب کنند : برنگارد به جای مهر شرف نام تو بر نگینه ٔ خاتم . م
فصلغتنامه دهخدافص . [ ف َص ص / ف ِص ص / ف ُص ص ] (ع اِ) نگینه . (منتهی الارب ). آنچه بر انگشتری سوار کنند از معدنیات چون یاقوت و جز آن . (اقرب الموارد). || پیوند استخوان . پیو
جواهرتراشلغتنامه دهخداجواهرتراش . [ ج َ هَِ ت َ ] (نف مرکب ) کسی که سنگهای گرانبهای معدنی را بوسیله ٔ تراش و پرداخت بصورت نگینهای زیبا و براق و دانه هایی بشکل های هندسی درمی آورد.
افعی دملغتنامه دهخداافعی دم . [ اَ دَ ] (ص مرکب ) آنکه دم او چون افعی مسموم کننده باشد : به افعی دمان نامه ای می نویسم منقش بمهر زمرد نگینه .محمداسحاق شوکت (از آنندراج ).
حلقلغتنامه دهخداحلق . [ ح ِ ] (ع اِ) انگشتری پادشاه . (منتهی الارب ). انگشتری ملک . (مهذب الاسماء). || انگشتری بی نگینه از سیم . || شتران و گوسفندان بسیار. (منتهی الارب ). مال
خاک فیروزهلغتنامه دهخداخاک فیروزه . [ ک ِ زَ / زِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ریزه ٔ فیروزه . خرده ٔ فیروزه . آنچه فیروزه از کان درست و بزرگ برآید نگینه ٔ انگشتری و غیره سازند و آنچه ر