نگاهلغتنامه دهخدانگاه . [ ن ِ ] (اِ) نظر. دید. دیدار. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). نگریست . مشاهده . ملاحظه . (ناظم الاطباء). نظاره . نظره . نگه . اسم است از نگریستن مانن
نگاهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی دید، برانداز، نیمنگاه، گوشۀ چشم، نگاه چپچپ، نگاه دزدانه، چشمک، تلمیح یک نگاه، چشم بهم زدن، طرفةالعین، لمحه، لحظه محو، خیره درانظار بودن ◄ تجلی
گسترۀ خودآگاهیconsciousness spanواژههای مصوب فرهنگستانمیزان اطلاعاتی که فرد در یک نگاه گذرا میتواند کسب کند
ورانداز کردنلغتنامه دهخداورانداز کردن . [ وَ اَ ک َ دَ] (مص مرکب ) به نگاه عمیق نگریستن از پای تا سر. (یادداشت مؤلف ). چیزی یا کسی را به دقت نگریستن . از نظر گذرانیدن : سر تا پای او را
باباشهیدیلغتنامه دهخداباباشهیدی . [ ش َ ] (اِخ ) از شعرای مشهور زمان سلطان یعقوب و در خدمت او عمری خوش گذرانیده و بعد فوت [ وی ] در عراق و آذربایجان نمانده عازم خراسان و روز ورود او
بند اربابلغتنامه دهخدابند ارباب . [ ب َ دِ اَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب )نوعی از شکنجه که مسخرگان کنند و آن چنان بود که ریسمانی بر هر دو بند پای کسی بسته سر ریسمان را از جای بلند فروم
مؤیدالدینلغتنامه دهخدامؤیدالدین . [ م ُءَی ْ ی ِ دُدْ دی ] (اِخ ) ابن علقمی . استادالدار بودبه روزگار مستنصر و مستعصم دو خلیفه ٔ عباسی . (یادداشت مؤلف ). به انواع فضایل و کمالات جب