نگارگرلغتنامه دهخدانگارگر. [ ن ِ گ َ ] (ص مرکب ) نقاش . (تفلیسی ) (آنندراج ) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). مصور. رسم کننده . (ناظم الاطباء). صورتگر. چهره گشا. نگارنده . (یاددا
نگار گرفتنلغتنامه دهخدانگار گرفتن . [ ن ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) رنگین شدن . رنگ پذیرفتن : از دست تو آن سرشک می بارم کانگشت از او نگار می گیرد. انوری . || حنا بستن . به حنا دست و پا
نگارگریلغتنامه دهخدانگارگری . [ ن ِ گ َ ] (حامص مرکب ) صورتگری . نقاشی . بتگری . عمل نگارگر. رجوع به نگارگر شود : ایا که فتنه شدستی در آزر و مانی پی نگارگری روی آن نگار نگر. سوزنی
نگار گرفتنلغتنامه دهخدانگار گرفتن . [ ن ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) رنگین شدن . رنگ پذیرفتن : از دست تو آن سرشک می بارم کانگشت از او نگار می گیرد. انوری . || حنا بستن . به حنا دست و پا
نگارلغتنامه دهخدانگار. [ ن ِ ] (اِ) اسم است از نگاشتن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). حاصل مصدر نگاشتن . (یادداشت مؤلف ). نقش . (غیاث اللغات )(برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاط
مطرزلغتنامه دهخدامطرز. [ م ُ طَرْ رَ ] (ع ص ) جامه ٔ با علم و نگار. (منتهی الارب ). جامه ٔ منقش . (دهار). جامه ٔ با طراز و نگار. (ناظم الاطباء). || زینت داده شده و طراز کرده شده
نوریلغتنامه دهخدانوری . (اِخ ) بهاءالدین (حاجی میرزا...) بن حاجی ملا محمدعلی نوری اصفهانی ، معروف به فاضل نوری . از فقهای قرن چهاردهم هجری و از اکابر علمای اصفهان است . گاهگاه ش
بیچونلغتنامه دهخدابیچون . (اِخ ) نامی از نام های حق سبحانه و تعالی . (آنندراج ). خدای تعالی . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه از وی تفسیر نتوان کرد و نعتش نتوان نمود. (ناظم الاطباء): ح