نگاریلغتنامه دهخدانگاری .[ ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به نگار. (فرهنگ فارسی معین ). || نگارین . منقش . مزین . || (اِ) قسمتی از شکمبه ٔ گوسفند که دارای اشکال هندسی مسدس شکل است . شکمبه
نگاریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چراغ شیرهکشی؛ اسبابی که با آن شیرۀ تریاک را تدخین میکنند.۲. (اسم، صفت نسبی، منسوب به نگار) بخش دوم معدۀ نشخوارکنندگان که روی آن نقشونگارهای مسدسشکل است.
نگارینلغتنامه دهخدانگارین . [ ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به نگار. (آنندراج ). || زیبا چون نگار. چون بت . (یادداشت مؤلف ). آراسته . شاداب و خوش آب ورنگ : به خبر دادن نوروز نگارین سوی م
نگاریدنلغتنامه دهخدانگاریدن . [ ن ِ دَ ] (مص ) نگاشتن . (آنندراج ). نوشتن . (ناظم الاطباء). تحریر کردن . (فرهنگ فارسی معین ). نقش کردن : چه سغدی چه چینی و چه پهلوی نگاریدن آن کجا ب
نگاریدنلغتنامه دهخدانگاریدن . [ ن ِ دَ ] (مص ) نگاشتن . (آنندراج ). نوشتن . (ناظم الاطباء). تحریر کردن . (فرهنگ فارسی معین ). نقش کردن : چه سغدی چه چینی و چه پهلوی نگاریدن آن کجا ب
نگاریدهلغتنامه دهخدانگاریده . [ ن ِ دَ / دِ ] (ن مف ) نوشته . مرقوم . ثبت شده . نگاشته شده : نگاریده نام خدای از نخست که بی نام او دین نیاید درست . اسدی .اثرهای آن شاه آفاق گردندید
نگارینلغتنامه دهخدانگارین . [ ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به نگار. (آنندراج ). || زیبا چون نگار. چون بت . (یادداشت مؤلف ). آراسته . شاداب و خوش آب ورنگ : به خبر دادن نوروز نگارین سوی م
نگارین کردنلغتنامه دهخدانگارین کردن . [ ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زینت کردن . (ناظم الاطباء). نگار کردن .