نکولغتنامه دهخدانکو. [ ن ِ ] (ص ) نیک . نیکو. (از انجمن آرا). (از آنندراج ). خوب . (ناظم الاطباء) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست . بوشکور.مهرگان آمد جش
نکوفرهنگ نامها(تلفظ: neku) (= نیکو) زیبا ؛ شخص زیبا رو ؛ شایسته ، پسندیده ، نیکوکار ؛ (در قدیم) نیکو ، خوب .
نکو آمدنلغتنامه دهخدانکو آمدن . [ ن ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) مطبوع و پسندیده بودن . نیک افتادن . شایسته و درخور بودن : این نکو ناید ار ز من پرسی خوک بر تخت و خرس بر کرسی .سنائی .
نکو شدنلغتنامه دهخدانکو شدن . [ ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نیکو شدن . بهبود یافتن . اصلاح شدن . و رجوع به نیکو شدن شود : ز بدگهر همه نیک تو بد شود لیکن به قول نیک تو فعل بدش نکو نشود.
نکو گفتنلغتنامه دهخدانکو گفتن . [ ن ِ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) از کسی به نیکی یاد کردن . نام کسی را به نیکی بردن . مقابل بد گفتن : او بدی گوید و چنان داندمن نکو گویم و چنین دانم .خاقانی
نکو داشتنلغتنامه دهخدانکوداشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) به خوبی و دقت تعهد و نگهداری و مراقبت کردن . گرامی داشتن . معزز و محترم داشتن . به ناز داشتن . به ناز و نعمت پروردن . در خصب و
نکو آمدنلغتنامه دهخدانکو آمدن . [ ن ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) مطبوع و پسندیده بودن . نیک افتادن . شایسته و درخور بودن : این نکو ناید ار ز من پرسی خوک بر تخت و خرس بر کرسی .سنائی .
نکو شدنلغتنامه دهخدانکو شدن . [ ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نیکو شدن . بهبود یافتن . اصلاح شدن . و رجوع به نیکو شدن شود : ز بدگهر همه نیک تو بد شود لیکن به قول نیک تو فعل بدش نکو نشود.
نکو گفتنلغتنامه دهخدانکو گفتن . [ ن ِ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) از کسی به نیکی یاد کردن . نام کسی را به نیکی بردن . مقابل بد گفتن : او بدی گوید و چنان داندمن نکو گویم و چنین دانم .خاقانی
نکو داشتنلغتنامه دهخدانکوداشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) به خوبی و دقت تعهد و نگهداری و مراقبت کردن . گرامی داشتن . معزز و محترم داشتن . به ناز داشتن . به ناز و نعمت پروردن . در خصب و