نوژنلغتنامه دهخدانوژن . [ ژَ ] (اِ) درخت صنوبر و کاج . (برهان قاطع) (آنندراج ). نوژ. (جهانگیری ). نوز.نوج . ناژ. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : نوژن نسب است هر دم از قامت اوفریا
نوژندهلغتنامه دهخدانوژنده . [ ن َ / نُو ژَ دَ / دِ ] (ص ) بر وزن ارزنده ، مؤثر. اثرکننده . (برهان قاطع) (آنندراج ). کسی یا چیزی که سبب می شود مر حصول امری را. (ناظم الاطباء). از
نوژندهلغتنامه دهخدانوژنده . [ ن َ / نُو ژَ دَ / دِ ] (ص ) بر وزن ارزنده ، مؤثر. اثرکننده . (برهان قاطع) (آنندراج ). کسی یا چیزی که سبب می شود مر حصول امری را. (ناظم الاطباء). از
نوزندهلغتنامه دهخدانوزنده . [ ن َ / نُو زَ دَ / دِ ] (ص ) مؤثر.اثرکننده . (انجمن آرا). تصحیفی است از نوژنده که آن هم از برساخته های دساتیر است . رجوع به نوژنده شود.
مایهلغتنامه دهخدامایه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) آنچه در شیر کنند تا بکلچد. آنچه شیر را بکلچاند. آنچه شیر را منعقد کند: مایه ٔ شیر. مایه ٔ پنیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چیزی است
ناژلغتنامه دهخداناژ. (اِ) درخت کاج . درخت صنوبر. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از هفت قلزم ). ناژ و نوژ و نشک درخت کاج باشد. (از انجمن آرا). ناژ. ناژو. ناز. نوژ. نشک . نوژن . نوج که
نوجلغتنامه دهخدانوج . (اِ) درخت کاج . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ). درخت صنوبر. (رشیدی ) (از برهان قاطع). نوژ. ناژ. (انجمن آرا) (آنندراج ). نوچ . (برهان قاطع). ناژو. نوژ