نومیدلغتنامه دهخدانومید. [ ن َ / نُو ] (ص مرکب ) ناامید. نمید. مأیوس . قانط. خائب . محروم . رجوع به ناامید شود : چنان زار و نومید بودم ز بخت که دشمن نگون اندرآمد ز تخت . فردوسی
نومید کنندهدیکشنری فارسی به انگلیسیdiscouraging, dispiriting, frustrating, hopeless, irredeemable, wet blanket
مایوس کردنفرهنگ مترادف و متضادنومید کردن، ناامید کردن، محروم ساختن، وازده کردن، ناکام کردن ≠ امیدوار کردن
scornدیکشنری انگلیسی به فارسینومیدی، تمسخر، تحقیر، مذمت، حقارت، عار، بی اعتنایی، خردانگاری، خوار شمردن، خردانگاشتن، استهزاء کردن، اهانت کردن