نوبنجانلغتنامه دهخدانوبنجان . [ ن َ ب َ ] (اِخ ) قلعه ای بوده است در شهر نوبندجان . رجوع به نوبندجان و نیز رجوع به تقویم البلدان و نزهة القلوب ج 3 ص 127 و 129 و فارسنامه ٔ ابن بلخی
نوبنیادلغتنامه دهخدانوبنیاد. [ ن َ / نُو ب ُن ْ ] (ص مرکب ) نوبنیان . تازه ساز. که آن را تازه پی افکنده و ساخته اند یا تأسیس کرده اند: عمارتی نوبنیاد، مدرسه ای نوبنیاد، اداره ای ن
نوبنیادلغتنامه دهخدانوبنیاد. [ ن َ / نُو ب ُن ْ ] (ص مرکب ) نوبنیان . تازه ساز. که آن را تازه پی افکنده و ساخته اند یا تأسیس کرده اند: عمارتی نوبنیاد، مدرسه ای نوبنیاد، اداره ای ن
جدیدالاحداثفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچیزی که تازه بهوجود آورده شده؛ نوبنیان؛ تازهبنیاد؛ تازهساز؛ تازهتٲسیس.
تازه عهدلغتنامه دهخداتازه عهد. [ زَ / زِ ع َ ] (ص مرکب ) جدیدالتأسیس . نوبنیان . نو. تازه : بدیبای این دولت تازه عهدعروس جهان را برآرای مهد.نظامی .
نوبنجانلغتنامه دهخدانوبنجان . [ ن َ ب َ ] (اِخ ) قلعه ای بوده است در شهر نوبندجان . رجوع به نوبندجان و نیز رجوع به تقویم البلدان و نزهة القلوب ج 3 ص 127 و 129 و فارسنامه ٔ ابن بلخی