نمکدانلغتنامه دهخدانمکدان . [ ن َ م َ ] (اِ مرکب ) ظرفی که نمک را سوده در آن نگه دارند. (آنندراج ). آوند نمک که در آن نمک ریخته در سر سفره می گذارند. (ناظم الاطباء). مِمْلَحة. (ده
نمکدانلغتنامه دهخدانمکدان . [ ن َ م َ ] (اِخ ) دهی است از بخش قشم شهرستان بندرعباس که یکصد تن سکنه دارد. آبش از چاه ، محصولش غلات ، شغل اهالی صید ماهی و کرایه کشی است . در این ده
نمکدانلغتنامه دهخدانمکدان . [ ن َ م َ ] (اِخ ) نام بنائی است از دوره ٔ صفویه در اصفهان . این بنا را ظل السلطان ویران کرد. (یادداشت مؤلف ).
نمکدانفرهنگ انتشارات معین( ~.) (اِمر.) 1 - ظرفی شیشه ای ، بلورین و غیره که در آن نمک کنند. 2 - (کن .) دهان معشوق . 3 - (عا.) شخص با ملاحت .
کاخ نمکدانلغتنامه دهخداکاخ نمکدان .[ خ ِ ن َ م َ ] (اِخ ) از بناهای عهد صفویه . در گزارشهای باستان شناسی آمده : بفاصله ٔ صد و پنجاه متر در جنوب آینه خانه عمارت نمکدان بشکل دایره روی ز
نان و نمکدان شکستنلغتنامه دهخدانان و نمکدان شکستن . [ ن ُن َ م َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از حرام خواری کردن . (برهان قاطع). حرام نمکی کردن . (فرهنگ رشیدی ). نان خوردن و نمکدان شکستن .
نمدانلغتنامه دهخدانمدان . [ ن َ ] (اِ مرکب ) جای مرطوب . جائی که رطوبت در آن زیاد است . || فَرْج . (از آنندراج ). شرم زن از قُبُل و دبر و دبر مرد. سوراخ و مخرج اعم از زن و مرد. (
کاخ نمکدانلغتنامه دهخداکاخ نمکدان .[ خ ِ ن َ م َ ] (اِخ ) از بناهای عهد صفویه . در گزارشهای باستان شناسی آمده : بفاصله ٔ صد و پنجاه متر در جنوب آینه خانه عمارت نمکدان بشکل دایره روی ز
نان و نمکدان شکستنلغتنامه دهخدانان و نمکدان شکستن . [ ن ُن َ م َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از حرام خواری کردن . (برهان قاطع). حرام نمکی کردن . (فرهنگ رشیدی ). نان خوردن و نمکدان شکستن .