نمودلغتنامه دهخدانمود.[ ن ُ / ن ِ ] (مص مرخم ، اِمص ، اِ) نمایش . (ناظم الاطباء). ظهور. (یادداشت مؤلف ). تجلی . جلوه . اسم مصدر است از نمودن : اگرچه هیچ چیزی را نهی قایم به ذات
نمود داشتنلغتنامه دهخدانمود داشتن . [ ن ُ / ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) اثر داشتن . مؤثر بودن . (یادداشت مؤلف ). || جلوه داشتن . جالب توجه بودن . نظرگیر بودن . (فرهنگ فارسی معین ) (فرهنگ ع
نمود کردنلغتنامه دهخدانمود کردن . [ ن ُ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اثر کردن . (یادداشت مؤلف ). به نظر آمدن : روزه به من نمود نمی کند. آن چند لحظه به قدر یک سال برای من نمود کرد. (یاد
نمود 1aspectواژههای مصوب فرهنگستانمقولهای در توصیف دستوری فعل در کنار وجه و زمان، برای نشان دادن وضعیت آن ازنظر تداوم و عادت و تکرار
نمود داشتنلغتنامه دهخدانمود داشتن . [ ن ُ / ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) اثر داشتن . مؤثر بودن . (یادداشت مؤلف ). || جلوه داشتن . جالب توجه بودن . نظرگیر بودن . (فرهنگ فارسی معین ) (فرهنگ ع
نمود کردنلغتنامه دهخدانمود کردن . [ ن ُ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اثر کردن . (یادداشت مؤلف ). به نظر آمدن : روزه به من نمود نمی کند. آن چند لحظه به قدر یک سال برای من نمود کرد. (یاد