نماندنلغتنامه دهخدانماندن . [ ن َ دَ ] (مص منفی ) رفتن . اقامت نکردن . دوام نیاوردن . مقابل ماندن . || مردن . درگذشتن . (یادداشت مؤلف ) : چون عم او اردشیر که جای پدرش گرفته بود ن
نماندنیلغتنامه دهخدانماندنی . [ ن َ دَ ] (ص لیاقت ) رفتنی . که مقیم و ماندنی نیست . مقابل ماندنی . || مردنی . که مرگش نزدیک است . رجوع به نماندن شود.
خلال نماندنلغتنامه دهخداخلال نماندن . [ خ ِ / خ َ ن َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از تمام و کمال تاراج شدن و بغارت رفتن . (آنندراج ) : کس آمد کزآن ملک آراسته خلالی نمانده ست از آن خواسته .نظ
گرد نماندنلغتنامه دهخداگرد نماندن . [ گ َ ن َ دَ ] (مص مرکب ) گرد نماندن از...، کنایه از اثر نماندن . (آنندراج ) : چنان خواهم بمستی کام از لعل لبت گیرم که گردی از نمک باقی نماند از نم
خون بر کسی نماندنلغتنامه دهخداخون بر کسی نماندن . [ ب َ ک َ ن َ دَ ] (مص مرکب ) ضعیف شدن بسیار. (آنندراج ) : در ساغر رقیب می لاله گون مبادخونم برو نماند که بر روش خون مباد.شانی تکلو (از آنند
نماندنیلغتنامه دهخدانماندنی . [ ن َ دَ ] (ص لیاقت ) رفتنی . که مقیم و ماندنی نیست . مقابل ماندنی . || مردنی . که مرگش نزدیک است . رجوع به نماندن شود.
مَا لَبِثُواْفرهنگ واژگان قرآننماندند - مكث نكردند - درنگ ننمودند(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است )
خلال نماندنلغتنامه دهخداخلال نماندن . [ خ ِ / خ َ ن َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از تمام و کمال تاراج شدن و بغارت رفتن . (آنندراج ) : کس آمد کزآن ملک آراسته خلالی نمانده ست از آن خواسته .نظ
گرد نماندنلغتنامه دهخداگرد نماندن . [ گ َ ن َ دَ ] (مص مرکب ) گرد نماندن از...، کنایه از اثر نماندن . (آنندراج ) : چنان خواهم بمستی کام از لعل لبت گیرم که گردی از نمک باقی نماند از نم
ناپایداری ولتاژvoltage instabilityواژههای مصوب فرهنگستانثابت نماندن ولتاژ در یک سامانۀ الکتریکی پس از وقوع اختلال