نفرلغتنامه دهخدانفر. [ ن ِف ْ ف َ ] (اِخ ) بلد یا قریه ای است بر نهرالزاس از بلاد فرس ، این را خطیب گفته است و اگر منظورش از بلاد فرس قلمرو قدیم ایرانیان باشد جایز است وگرنه ام
نفرلغتنامه دهخدانفر. [ ن َ ] (ع اِ) گروه مردم از سه تا ده . (منتهی الارب ). لغتی است در نَفَر. (از اقرب الموارد). رجوع به نَفَر شود. || ج ِ نافر. (اقرب الموارد). رجوع به نافر ش
نَفَرَفرهنگ واژگان قرآناشخاصي که به نوعي ملازم با کسي باشند ( اگر نفرشان ناميدهاند ، چون اگر آن شخص کوچ کند اينها نيز ميکنند. چون کلمه نفر به معناي کوچ کردن است و به همين جهت بعضي از
نَفَرَفرهنگ واژگان قرآناشخاصي که به نوعي ملازم با کسي باشند ( اگر نفرشان ناميدهاند ، چون اگر آن شخص کوچ کند اينها نيز ميکنند. چون کلمه نفر به معناي کوچ کردن است و به همين جهت بعضي از
رفنلغتنامه دهخدارفن . [ رَ ] (ع اِ) بیضه و تخم مرغ . (ناظم الاطباء). بیضه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). بیض و گویند صواب نبض است . (از اقرب الموارد). در قاموس «بیض » و در لسان «