نعثلغتنامه دهخدانعث . [ ن َ ] (ع مص ) گرفتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). گرفتن چیزی را. (از اقرب الموارد) (از المنجد): نعثه ؛ اخذه و تناوله . (متن اللغة).
ناسلغتنامه دهخداناس . (اِخ ) رودخانه ای است در کلمبیای بریتانیا که از سلسله جبال غربی روشوز سرچشمه می گیرد. طول آن 350هزارگز است و به خلیجی در اقیانوس آرام می ریزد.
ناسلغتنامه دهخداناس . (اِخ ) نام قریه ای بزرگ از نواحی خراسان . (تاج العروس ). قریه ٔ بزرگی است بنواحی ابیورد. (از سمعانی ).
ناسلغتنامه دهخداناس . (ع اِ) اسمی است که برای جمع وضع شده مثل قوم و رهط. واحدش انسان است . و بر انس و جن اطلاق می شود و اغلب بر انس . و گفته اند که اصلش اناس است که جمع انس باش
نعثللغتنامه دهخدانعثل . [ ن َ ث َ ] (اِخ ) نام مرد مصری درازریشی ، و عثمان را نیز به سبب طول لحیه اش بدو تشبیه کردند وبدین لقب نامیدند. (از اقرب الموارد). || نام یهودی است که در
نعثللغتنامه دهخدانعثل . [ ن َ ث َ] (ع اِ) کفتار نر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از المنجد) (اقرب الموارد). || (ص ) پیرمرد احمق . (از متن اللغة) (از
نعثلةلغتنامه دهخدانعثلة. [ ن َ ث َ ل َ ] (ع اِمص ) گولی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). حمق . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغة). || رفتار پیران سست .
نعثللغتنامه دهخدانعثل . [ ن َ ث َ ] (اِخ ) نام مرد مصری درازریشی ، و عثمان را نیز به سبب طول لحیه اش بدو تشبیه کردند وبدین لقب نامیدند. (از اقرب الموارد). || نام یهودی است که در
نعثللغتنامه دهخدانعثل . [ ن َ ث َ] (ع اِ) کفتار نر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از المنجد) (اقرب الموارد). || (ص ) پیرمرد احمق . (از متن اللغة) (از
نعثلةلغتنامه دهخدانعثلة. [ ن َ ث َ ل َ ] (ع اِمص ) گولی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). حمق . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغة). || رفتار پیران سست .
گران ریشلغتنامه دهخداگران ریش . [ گ ِ ] (ص مرکب ) بزرگ ریش : هِلَّوف ؛ ریش سطبر. بسیارموی . کلان ریش . نعثل ؛ مردی درازریش ، کان یشبه به عثمان . (منتهی الارب ).
ذیخلغتنامه دهخداذیخ . (ع اِ) گرگ . ذئب . || مرد دلیر. || اسپ نجیب نیکورفتار. || بزرگی . || بزرگسالی . || نام ستاره ای است سرخرنگ . || خوشه . || ذکر الضباع ؛ کفتار نر بسیارموی .