نعلغتنامه دهخدانع. [ ن َع ع ] (ع ص ) مرد سست . (آنندراج ) (منتهی الارب ). مرد ضعیف . (المنجد) (اقرب الموارد) (از متن اللغة) . مرد ضعیف و سست . (ناظم الاطباء).
نالغتنامه دهخدانا. (اِ) مخفف «ناو» است در ناخدا. رجوع به ناخدا شود. || و به معنی نای و نی هم آمده . (برهان ). نی را گویند و آن را نای نیز خوانند. (از جهانگیری و شعوری ) : نئی
نالغتنامه دهخدانا. (پیشوند) حرف نفی است بر مشتقات و صفات که کنایه از اسم فاعل و اسم مفعول است داخل میگردد. (غیاث ). بر کلمه درآید که محمول باشد بر منفی بطریق مواطات چنانکه درد
نالغتنامه دهخدانا. (پیشوند) صورت دیگری از ن َ و نه در کلمات : ناآمدن . ناخوردن . ناشنیدن . نابحق . نابکار. نابجا. و کلماتی همچون ناشده . نافرستاده . ناداده . نادیده . ناکرده .
نعثللغتنامه دهخدانعثل . [ ن َ ث َ ] (اِخ ) نام مرد مصری درازریشی ، و عثمان را نیز به سبب طول لحیه اش بدو تشبیه کردند وبدین لقب نامیدند. (از اقرب الموارد). || نام یهودی است که در
نعمتلغتنامه دهخدانعمت . [ ن ِ م َ ] (اِخ ) نعمت اﷲ سیوستانی (میر...) از پارسی گویان هند است . او راست :دل درون سینه ام در یاد لعل او طپیدماهی لب تشنه سوی چشمه می خواهد کشید.(از
نعثللغتنامه دهخدانعثل . [ ن َ ث َ] (ع اِ) کفتار نر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از المنجد) (اقرب الموارد). || (ص ) پیرمرد احمق . (از متن اللغة) (از
نعاملغتنامه دهخدانعام . [ ن َ ] (ع ق ) کلمه ای است چون «بلی »، جز اینکه در جواب واجب گفته شود. (از تاج العروس ). لغتی است در نَعَم . (از اقرب الموارد). بلی . (ناظم الاطباء). آری
نعاملغتنامه دهخدانعام . [ ن َ ] (ع اِ) شترمرغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اشترمرغ . (مهذب الاسماء). ج ِ نعامة.(دهار). جمع نعامة است و بر واحد هم اطلاق شود. (از ا
نعنعةلغتنامه دهخدانعنعة. [ ن َ ن َ ع َ ] (ع اِ) واحد نعنع است . (از اقرب الموارد). رجوع به نعنع شود. || (مص ) کندی زبان ، یا بجای لع [ به ل ] نع [ به ن ] برآمدن از زبان . (از آنن