نظارگیلغتنامه دهخدانظارگی . [ ن َ رَ / رِ ] (ص نسبی ) بیننده .تماشاچی . تماشاگر. نَظّارَگی . نظارِگی : هم پیکر سلامت و هم نقش عافیت از دیده ٔ نظارگیان در نقاب شد. خاقانی .در دیده
نظارگیلغتنامه دهخدانظارگی . [ ن َظ ْظا رَ / رِ ] (حامص ) بینندگی . مشاهده . (ناظم الاطباء). دیدن . (از برهان قاطع). نظر کردن . (از آنندراج ). || (ص نسبی ) نظرکننده . (غیاث اللغات
نظارگانلغتنامه دهخدانظارگان . [ ن َظْ ظا رَ / رِ ] (اِ) تماشاچیان . نظارگیان . ج ِ نظاره به معنی تماشاچی و بیننده و تماشاگر است : به خلوتگه خسروش تاختندز نظارگان پرده پرداختند. نظا
خم ابرو ترش شدنلغتنامه دهخداخم ابرو ترش شدن . [ خ َ م ِ اَ ت ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ابرو ترش شدن . (آنندراج ). اخم کردن . ابرو برهم افکندن : حیف آیدم که آن خم ابرو ترش شودبهر نظارگی تو ضبط
سبزتلخلغتنامه دهخداسبزتلخ . [ س َ ت َ ] (ص مرکب ) کنایه از معشوق سبز رنگ ملیح . (آنندراج ) : می کند در خاک و خون نظارگی را دیدنش سبزتلخ من عجب شمشیر زهر آلوده است . صائب تبریزی (ا