نصبلغتنامه دهخدانصب . [ ن َ ص َ ] (ع اِ) نشان برپای کرده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عَلَم منصوب . (متن اللغة). || آنچه برپا کنند بهر پرستش . (غیاث اللغات ). نُصُب . نَصب
نصبلغتنامه دهخدانصب . [ ن َ ص ِ ] (ع ص ) بیمار دردگین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (متن اللغة). مریض . موجوع . (المنجد).
نسبفرهنگ مترادف و متضاد۱. اصل، اولاد، تبار، تخمه، دودمان، دوده، گوهر، نژاد، نژاده ۲. خویشاوندی، قرابت
نُصُبٍفرهنگ واژگان قرآننشانه هاى نصب شده -علامت ها- چيزهایي که به منظور علامت در سر راهها نصب ميکنند تا رهنورد به وسيله آن ، راه را گم نکند