نصاللغتنامه دهخدانصال . [ ن ِ ] (ع اِ) پیکان ها. (غیاث اللغات ). ج ِنصل . رجوع به نَصْل شود : و شیاطین ملاحده به نصال شهب آسای متجنده بسیار سوخته گشتند. (جهانگشای جوینی ). || فا
نثاللغتنامه دهخدانثال . [ ] شعوری نثال را به نقل از جهانگیری بمعنی نثارآورده است (ج 2 ص 402)، اما در جهانگیری دیده نشد.
نساللغتنامه دهخدانسال . [ ن ُ ] (ع اِ) آنچه افتد از پشم و پر و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ما یسقط من الصوف و الریش عند النسل . (اقرب الموارد) (از المنج
بیضلغتنامه دهخدابیض . [ ب َ ] (ع مص ) افتادن نصال بُهْمی ̍. (از اقرب الموارد). یقال : باضت البهمی ؛ یعنی نصال افکند گیاه بهمی و آن پیکان مانندی است که بر برگ آن ظاهر میشود و می
پیکانگرلغتنامه دهخداپیکانگر. [ پ َ/ پ ِ گ َ ] (ص مرکب ) نصال . (دهار). آنکه پیکانها بسازد، از عالم تیرگر و کمان گر. (آنندراج ) : اینقدر پیکان که در یک زخم ماست در دکان هیچ پیکانگر
مناصلةلغتنامه دهخدامناصلة. [ م ُ ص َ ل َ ] (ع مص ) با کسی تیر انداختن . نِصال . (المصادر زوزنی ). برابری کردن با کسی در تیراندازی . || مجازاً به معنی مسافت آمده . (غیاث ) (آنندراج
موقعةلغتنامه دهخداموقعة. [ م ُ وَق ْ ق َ ع َ ] (ع ص ) پیکانهای به سنگ و فسان تیزکرده : نصال موقعة. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).