نشوارلغتنامه دهخدانشوار. [ ن ِش ْ ] (معرب ، مص ) کلمه ٔ فارسی معرب است . گذاشتن ستور اندکی از علف . (از منتهی الارب ). باقی گذاشتن حیوان از علف خود. (از اقرب الموارد). معرب نشخوا
نشوارهلغتنامه دهخدانشواره . [ ن ِش ْ رَ / رِ ] (اِ) کدر. سایه . ظل . (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به اشتینگاس شود.
نشوارهلغتنامه دهخدانشواره . [ ن ِش ْ رَ / رِ ] (اِ) کدر. سایه . ظل . (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به اشتینگاس شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن ابراهیم مکنی به ابوریاش . یاقوت در معجم الادباء (ج 1 ص 74) گوید: بخط حمیدی از آنچه روایت کرده است از تنوخی در کتاب نشوارالمحاضره ، ی
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن هارون بن علی بن یحیی بن ابی منصور المنجم . مکنی به ابوالفتح منجم . یاقوت گوید: او یکی از کسانی است که در طرق آداب ، راه و رسم
جرةلغتنامه دهخداجرة. [ ج ِرْ رَ ] (ع اِ) هیئت کشیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || لقمه ای که شتر بدان تعلل کند و بدهان آرد تا وقت علف . (منته
نشخارلغتنامه دهخدانشخار. [ ن َ / ن ُ ] (اِ) آنچه شترو گاو و گوسفند و امثال آن خورده باشند و باز از معده به دهن آورند و بخایند و فروبرند. (از جهانگیری ) (برهان قاطع) (از ناظم الاط