نشانیدنلغتنامه دهخدانشانیدن . [ ن ِ دَ ] (مص ) نشانستن . (آنندراج ) (از برهان قاطع). اجلاس . (از منتهی الارب ). نشاندن . بنشاندن . بنشاستن . بنشاختن . به نشستن داشتن . (یادداشت مؤ
گرد نشانیدنلغتنامه دهخداگرد نشانیدن . [ گ َ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) زائل ساختن . برطرف کردن . در بیت زیر از نظامی به معنی جامه ٔ کبود عزا را به جامه ٔ سرخ شادی تبدیل کردن است : به مرجان ز
محمل نشانیدنلغتنامه دهخدامحمل نشانیدن . [ م َ م ِ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) رجوع به محمل نشاندن شود : تقدیر به یک ناقه نشانید دو محمل سلمای حدوث تو و لیلای قدم را.عرفی .
نشاندنفرهنگ مترادف و متضاد۱. قراردادن، مقیم کردن، نهادن ۲. غرس کردن، کاشتن ۳. افراشتن ۴. خاموش کردن، دفع کردن، فرونشاندن ۵. نشانیدن ≠ کندن
گرد نشانیدنلغتنامه دهخداگرد نشانیدن . [ گ َ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) زائل ساختن . برطرف کردن . در بیت زیر از نظامی به معنی جامه ٔ کبود عزا را به جامه ٔ سرخ شادی تبدیل کردن است : به مرجان ز
محمل نشانیدنلغتنامه دهخدامحمل نشانیدن . [ م َ م ِ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) رجوع به محمل نشاندن شود : تقدیر به یک ناقه نشانید دو محمل سلمای حدوث تو و لیلای قدم را.عرفی .