نشاختنلغتنامه دهخدانشاختن . [ ن ِ ت َ ] (مص ) نشاندن . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). نشانیدن . (یادداشت مؤلف ). نشاستن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : هیچ نای
نشاختنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نشاندن؛ نشانیدن.۲. جا دادن: ◻︎ به فرِّ کیانی یکی تخت ساخت / چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت (فردوسی: ۱/۴۴).
نواختنفرهنگ مترادف و متضاد۱. دلجویی کردن، ملاطفت کردن، موردتفقدقراردادن، نوازش کردن ۲. بهنوادرآوردن، ساززدن ۳. زدن
نشاستنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنشاختن؛ نشاندن: ◻︎ هم از تخم شه پادشاهی نشاست / براو رسم باژ آنچه بد کرد راست (اسدی: ۳۹۳)، ◻︎ گر بشایستی که دینی گستریدی هر خسی / کردگار اندر جهان پیغمبری ننشاس
لکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= لاک۱: ◻︎ هیچ نایم همی ز خانه برون / گوییم در نشاختند به لک (آغاجی: شاعران بیدیوان: ۱۹۴).
درنشاختنلغتنامه دهخدادرنشاختن . [ دَ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) نشاختن . درنشانیدن . درنشاندن . جای دادن : بی اندازه کشتی و زورق بساخت بیاراست لشکر بدو درنشاخت . فردوسی .عماری و بالای هود
نشاخیدنلغتنامه دهخدانشاخیدن . [ ن ِ دَ ] (مص )نشانیدن . (برهان قاطع). نشاختن . || تعیین کردن . (برهان قاطع). نشاختن . رجوع به نشاختن شود.
نشاختلغتنامه دهخدانشاخت . [ ن ِ ] (مص مرخم ، اِمص ) نشاند. رجوع به نشاختن شود. || به معنی تعیین هم آمده است که خبر دادن و آشکار ساختن و خاص گردانیدن باشد. (برهان قاطع). رجوع به ن