نسفلغتنامه دهخدانسف . [ ن َ س َ ] (اِخ ) نخشب : و چون به ... که سرحد بخاراست از طرف نسف رسیدم نماز خفتن شده بود. (انیس الطالبین ص 134). و چند روز در بخارا باشیدم و به ضرورت به
نسفلغتنامه دهخدانسف . [ ن َ ] (ع مص ) از بیخ برکندن بنا را. (از منتهی الارب ) (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة) (از آنندراج ). برکندن .(ترجمان علامه ٔ جرجانی ص
نصفلغتنامه دهخدانصف . [ ن َ ] (ع اِ) نیمه ٔ چیزی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). نیمه . نیم از هر چیزی . (ناظم الاطباء). نصف [ ن َ / ن ُ ] . (منتهی الارب ). رجوع به نِصف شود. |
نصفلغتنامه دهخدانصف . [ ن َ ص َ ] (ع اِ) داد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) . عدل . (ناظم الاطباء). انصاف . (غیاث اللغات ). اسم مصدر است از انصاف . (ا
نصفلغتنامه دهخدانصف . [ ن ِ ] (ع اِ) نیمه ٔ چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیمه . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 100) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). نیم . نیم از هر چیزی . (ناظم ا
نَسْفاًفرهنگ واژگان قرآنپراکندگي وصف ناشدني - پراکندگي کامل (وقتي گفته ميشود : فلاني گندم را نسف کرد ، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد )
نُسِفَتْفرهنگ واژگان قرآنپراکنده شدند (وقتي گفته ميشود : فلاني گندم را نسف کرد ، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد )
نسفانلغتنامه دهخدانسفان . [ ن َ ] (ع ص ) اناء نسفان ؛ آوند پر لبریز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نسفتهلغتنامه دهخدانسفته . [ ن َ س ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) ناسفته . سوراخ نشده . مقابل سفته : کآن دُرّ نسفته را در آن سفت با گوهر طاق خود کند جفت . نظامی .هر نسفته دری دری می س
نَسْفاًفرهنگ واژگان قرآنپراکندگي وصف ناشدني - پراکندگي کامل (وقتي گفته ميشود : فلاني گندم را نسف کرد ، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد )
نُسِفَتْفرهنگ واژگان قرآنپراکنده شدند (وقتي گفته ميشود : فلاني گندم را نسف کرد ، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد )
نسفةلغتنامه دهخدانسفة. [ ن َ / ن ُ / ن ِ ف َ / ن َ س َ ف َ ] (ع اِ) سنگ پای خوار یا سنگ سیاه سوخته . و الصواب بالشین [ نشفة ] أو لغتان . (منتهی الارب ). سنگ پای . سنگ سیاه سوخت
نسفیلغتنامه دهخدانسفی . [ ن َ س َ ] (اِخ ) عمربن محمد نسفی سمرقندی ، ملقب به نجم الدین و مکنی به ابوحفص و معروف به مفتی الثقلین . متکلم اصولی و فقیه و مفسر و محدث قرن پنجم است .
نسفیلغتنامه دهخدانسفی . [ن َ س َ ] (ص نسبی ) منسوب است به نسف از بلاد ماوراءالنهر. (از سمعانی ). نخشبی . رجوع به نسف و نخشب شود.