نذیرلغتنامه دهخدانذیر. [ ن َ ] (اِخ ) از جمله نام های قرآن چنانکه حق تعالی فرماید: بشیراً و نذیراً. (از نفایس الفنون ).
نذیرلغتنامه دهخدانذیر. [ ن َ ] (اِخ ) اسم نبی صلوات اﷲ علیه . (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب ). یکی از اسامی پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم . (غیاث اللغات ). یکی از اسمای مبارکه
نذیرلغتنامه دهخدانذیر. [ ن َ ] (اِخ ) محمد طبیب ، متخلص به نذیر. از پارسی گویان خیرآباد هندوستان است . او راست :چون غنچه به رخ نقاب بستی صد خار به سینه ام شکستی اقلیم دلم تمام ب
نذیرلغتنامه دهخدانذیر. [ ن َ ] (اِخ ) محمد نذیر. از پارسی گویان لکهنوی هندوستان است .این ابیات را مؤلف صبح گلشن به نام او ثبت کرده :حیف بر طالع واژون که شباب آمد و رفت دولتی بو
نذیرلغتنامه دهخدانذیر. [ ن َ ] (ع اِمص ) بیم . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 98) (ناظم الاطباء). ترس . (از ناظم الاطباء). اسم است به معنی انذار. (از اقرب الموارد). || (ص ) بیم کرده ش
نظيردیکشنری عربی به فارسیمانند , نظير , شباهت , شي قابل قياس , لغت متشابه , هم اندازه , برابر , مساوي , هم پايه , همرتبه , شبيه , يکسان , همانند , همگن , برابر شدن با , مساوي بودن , هم
نذيردیکشنری عربی به فارسینشانه , فال بد , خبر بد , شگفتي , بد يمن بودن , نشان , علا مت , فال نما , شگون , گواهي دادن بر , خبردادن از , پيشگويي کردن
نذیرالعریانلغتنامه دهخدانذیرالعریان . [ ن َ رُل ْع ُرْ ] (ع اِ مرکب ) (الَ ...) هر ترساننده ٔ به حق ، بدان جهت که چون مردی خواهد که قوم خود را ترساند و بیم کند برهنه گردد و به جامه اشا
نذیرالعریانلغتنامه دهخدانذیرالعریان . [ ن َرُل ْ ع ُرْ ] (اِخ ) (الَ ...) مردی بود از بنی خثعم ، روز ذی الخلصة، عوف بن عامر بر وی حمله کرد و دست وی ودست زن وی برید. (منتهی الارب ) (از
نذیرةلغتنامه دهخدانذیرة. [ن َ رَ ] (ع ص ، اِ) تأنیث نذیر. رجوع به نذیر شود. || آنچه نذر دهند. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || فرزند
نذیرةلغتنامه دهخدانذیرة. [ن َ رَ ] (ع ص ، اِ) تأنیث نذیر. رجوع به نذیر شود. || آنچه نذر دهند. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || فرزند
نذیرالعریانلغتنامه دهخدانذیرالعریان . [ ن َ رُل ْع ُرْ ] (ع اِ مرکب ) (الَ ...) هر ترساننده ٔ به حق ، بدان جهت که چون مردی خواهد که قوم خود را ترساند و بیم کند برهنه گردد و به جامه اشا
نذیرالعریانلغتنامه دهخدانذیرالعریان . [ ن َرُل ْ ع ُرْ ] (اِخ ) (الَ ...) مردی بود از بنی خثعم ، روز ذی الخلصة، عوف بن عامر بر وی حمله کرد و دست وی ودست زن وی برید. (منتهی الارب ) (از
بشیرفرهنگ نامها(تلفظ: bašir) (عربی) مژده دهنده در مقابل نذیر ، مژده آور ، مژده رسان ، بشارت دهنده ؛(در اعلام) از القاب پیغبر اکرم (ص) .
سالملغتنامه دهخداسالم . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن نذیر. از محدثان است و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کند. (حسن المحاضرة ص 94).