ندیدنلغتنامه دهخداندیدن . [ ن َ دی دَ ] (مص منفی )نادیدن . مقابل دیدن . رجوع به دیدن شود : یک دیدن از برای ندیدن بود ضرورهرچند روی مردم دنیا ندیدنی است .صائب .
پیدا ندیدنلغتنامه دهخداپیدا ندیدن . [ پ َ / پ ِ ن َ دی دَ ] (مص مرکب ) آشکار ندیدن : چنین است رسم سرای کُهن سرش هیچ پیدا نبینی ز بن .فردوسی .
ندیدنیلغتنامه دهخداندیدنی . [ ن َ دی دَ ] (ص لیاقت ) غیرقابل رؤیت . که نتوان دیدش . که به چشم نیاید. نامرئی .لایری . ناپدید. || که درخور دیدن نیست . که لایق دیدن و تماشا نیست . ک
پیدا ندیدنلغتنامه دهخداپیدا ندیدن . [ پ َ / پ ِ ن َ دی دَ ] (مص مرکب ) آشکار ندیدن : چنین است رسم سرای کُهن سرش هیچ پیدا نبینی ز بن .فردوسی .
ندیدنیلغتنامه دهخداندیدنی . [ ن َ دی دَ ] (ص لیاقت ) غیرقابل رؤیت . که نتوان دیدش . که به چشم نیاید. نامرئی .لایری . ناپدید. || که درخور دیدن نیست . که لایق دیدن و تماشا نیست . ک
نادیدنلغتنامه دهخدانادیدن . [ دی دَ ] (مص منفی ) ندیدن . مقابل دیدن . رجوع به دیدن شود : مرا آرزو چهره ٔ رستم است ز نادیدنش جان من پر غم است . فردوسی .رطب خور خار نادیدن ترا سودکه