نخچیرانلغتنامه دهخدانخچیران . [ ن َ ] (اِ) ج ِ نخچیر. (از آنندراج ). || (اِخ ) خسرو پرویز که دارالملک در کوره ٔ خسروخره و مدین داشته شهری در آن حدود بساخت و در آن قصری از سنگ سیاه
نخجیرانگیزلغتنامه دهخدانخجیرانگیز. [ ن َ اَ ] (نف مرکب ) نخجیروال . (فرهنگ اسدی ). آهوگردان . شکارگردان .
نخچیرزنلغتنامه دهخدانخچیرزن . [ ن َ زَ ] (نف مرکب ) شکارچی . صیاد. || مرد دلیر و شجاع . (ناظم الاطباء).
نخچیرگانلغتنامه دهخدانخچیرگان . [ ن َ ] (اِخ ) نام نوائی است از موسیقی که باربد مصنف آن است . (از جهانگیری ). نام لحن آخر است از جمله ٔ سی لحن باربد، و آن را نخچیرگانی هم خوانند. (ب
نخچیرواللغتنامه دهخدانخچیروال . [ ن َ چیرْ ] (ص مرکب ) نخچیرانگیز. (لغت فرس اسدی ). فرهنگ نویسان ِ بعد از اسدی مقصود از لفظ «نخچیرانگیز» را «شکاری » فهمیدند، لیکن ظاهر لفظ کسی است ک
نخچیرلغتنامه دهخدانخچیر. [ ن َ ] (اِ) شکار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). صید. (ناظم الاطباء). شکارکرده شده . (غیاث اللغات ). عموماً بمعنی شکاراست ، یعنی صید. (آنندراج ). هر جانور
انگیزلغتنامه دهخداانگیز. [ اَ ] (اِ) ریشه ٔ فعل انگیزیدن ، آنچه باعث انگیزش و تحریک باشد. محرک . انگیزه . (فرهنگ فارسی معین ) : گمان می برم که قصه ٔ دمنه انگیزحسودان باشد. (انوار