نحوستلغتنامه دهخدانحوست . [ ن ُ س َ ] (ع مص ) نامبارک و شوم بودن چیزی یا کسی . (فرهنگ نظام ). نحوسة. || (اِمص ) بداختری . نافرجامی . شآمت . بدبختی . نامبارکی . (ناظم الاطباء). اد
نحوسلغتنامه دهخدانحوس . [ ن ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ نحس (مقابل سعد). رجوع به نحس شود : یا نحوس کید قاطع را ز جهل بر سعود شعریان خواهم فشاند. خاقانی .و ایام نحوس به اوقات سعود بدل گرد
ادبیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنحوست؛ بدبختی؛ بختبرگشتگی: ◻︎ در جهان چندان که گویی بیشمار / نیستی و محنت و ادبیر هست (انوری: ۵۶۱).
بدشگونیلغتنامه دهخدابدشگونی . [ ب َ ش ُ ] (حامص مرکب ) نحوست و بدفالی . (ناظم الاطباء). تطیر. طیره . (یادداشت مؤلف ).- بدشگونی کردن ؛ فال بد زدن . تطیر. تشأم . (یادداشت مؤلف ).
کوفلغتنامه دهخداکوف . (اِ) پرنده ای است به نحوست مشهور که آن را بوم و چغد نیز گویند و آن دو قسم می باشد: کوچک و بزرگ ، کوچک را چغد و بزرگ را بوم خوانند. (برهان ). به معنی بوم ا