نحریرلغتنامه دهخدانحریر. [ ن ِ ] (ع ص ) نِحْر. زیرک و ماهر و دانا و آزموده کار متقن و بصیر در هر کار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دانشمند و زیرک . (غیاث ا
نحاریرلغتنامه دهخدانحاریر. [ ن َ ](ع ص ، اِ) دانشمندان و زیرکان . ج ِ نحریر. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ) : و مدرسان از نحاریرعلمای عصر. (جهانگشای جوینی ). رجوع به نحریر شود.
نحیرلغتنامه دهخدانحیر. [ ن َ ] (ع اِ) شب بازپسین از ماه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).رجوع به نحیرة شود. || (ص ) جمل نحیر؛ شترکشته . (منتهی الارب ). منحور. (اقرب الموارد). شتر
نحیرةلغتنامه دهخدانحیرة. [ ن َ رَ ] (ع اِ) روز نخستین از ماه ، یا بازپسین روز از آن ، یا بازپسین شب از وی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شب آخر از ماه و روز آن . (از اقرب الموا
نیک دانلغتنامه دهخدانیک دان . (نف مرکب ) نحریر. (السامی ) (ملخص اللغات ) (یادداشت مؤلف ). حاذق . استاد. علامه . دانا. (یادداشت مؤلف ). بسیاردان : دلارام گفت ای شه نیک دان نه هر ز
قاضی عبدالعزیزلغتنامه دهخداقاضی عبدالعزیز. [ ع َ دُل ْ ع َ ] (اِخ ) عبدالعزیزبن نحریربن عبدالعزیزبن براج شامی حلبی طرابلسی ، مکنی به ابوالقاسم و مشهور به ابن البراج و ملقب به قاضی و سعدال
داسیهلغتنامه دهخداداسیه . [ ی ِ ] (اِخ ) بن ژزف بارن . علامه ٔ نحریر و مترجم فرانسوی (1651-1720م .).
ابن براجلغتنامه دهخداابن براج . [ اِ ن ُ ب َرْ را ] (اِخ ) قاضی سعدالدین ابوالقاسم عبدالعزیزبن نحریر. فقیه شیعی . ولادت او در مصر بود. وفات 481 هَ .ق . به بغداد نزد سیدمرتضی و شیخ ط