نحرلغتنامه دهخدانحر. [ ن ِ ] (ع ص ) زیرک و ماهر دانا و آزموده کار متقن تیزخاطر بصیر در هر امور. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). حاذق ماهر و
نحرلغتنامه دهخدانحر. [ ن َ ] (ع اِ) پیش سینه ، و جای گردن بند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بالای سینه ، و گفته اند محل گردن بند. (از اقرب الموارد). برِ سینه . (فر
نحرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (فقه) شتر کشتن.۲. (ادبی) تبدیل مفعولات به فع میباشد.۳. (اسم) [جمع: نُحور] [قدیمی] قسمت بالای سینه؛ گلو یا جای گردنبند.۴. [قدیمی، مجاز] گلو بریدن.۵. [قدیمی،
نهرلغتنامه دهخدانهر. [ ن َ ] (اِخ ) در نجوم ، نام صورتی از صور فلکیه از ناحیت جنوبی و آن را بر مثال جویی توهم کرده اند باریک با گردش های بسیار و آن سی و چهار کوکب است و آخر او
نهرلغتنامه دهخدانهر. [ ن َ ] (اِخ ) جیحون .- ماوراءالنهر ؛ آن سوی جیحون از جانب مشرق . (یادداشت مؤلف ).
نهرلغتنامه دهخدانهر. [ ن َ / ن َ هََ ] (ع اِ) جوی . (مهذب الاسماء) (دستور الاخوان ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جوی آب .(ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 101). مجرای آب .
نهرلغتنامه دهخدانهر. [ ن َ هََ ] (ع مص ) به آب رسیدن حفار و چاهکن . (از متن اللغة). رجوع به نَهر شود. || (اِ) نَهر.رجوع به نَهر شود. || فراخی . گشادگی . (منتهی الارب ) (ناظم ال
نهرلغتنامه دهخدانهر. [ ن َ هَِ ] (ع ص ) انگور سپید. (منتهی الارب ). عنب ابیض . (متن اللغة) (اقرب الموارد). || نهر نهر؛ جوی فراخ و گشاده . (منتهی الارب )، واسع. (متن اللغة) (اقر
نحر کردنلغتنامه دهخدانحر کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شتر کشتن . کشتن شتر را. قربانی کردن اشتر را. رجوع به نحر شود.
نحرةلغتنامه دهخدانحرة. [ ن َ رَ ] (ع اِ) یکی نحر.(از اقرب الموارد). رجوع به نحر شود. || نحرةً: لقیته صحرةً نحرةً؛ عیاناً (اقرب الموارد) (از منتهی الارب )؛ به چشم دیدم او را. (نا
ﭐنْحَرْفرهنگ واژگان قرآننحر کن (نحر: گودي زير گلو )-شتر قرباني کن - دستهايت را به هنگام تکبير گفتن تا راستاي گودي گلويت بالا بيار
نحر کردنلغتنامه دهخدانحر کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شتر کشتن . کشتن شتر را. قربانی کردن اشتر را. رجوع به نحر شود.
نحرةلغتنامه دهخدانحرة. [ ن َ رَ ] (ع اِ) یکی نحر.(از اقرب الموارد). رجوع به نحر شود. || نحرةً: لقیته صحرةً نحرةً؛ عیاناً (اقرب الموارد) (از منتهی الارب )؛ به چشم دیدم او را. (نا
نحریرلغتنامه دهخدانحریر. [ ن ِ ] (ع ص ) نِحْر. زیرک و ماهر و دانا و آزموده کار متقن و بصیر در هر کار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دانشمند و زیرک . (غیاث ا