نجاریلغتنامه دهخدانجاری . [ن َج ْ جا ] (حامص ) درودگری . (ناظم الاطباء). نجارت . نجارة. دروگری . درگری . عمل نجار. رجوع به نجار شود.- امثال :کار بوزینه نیست نجاری .
نجاریلغتنامه دهخدانجاری . [ ن َ را ] (ع ص ) شتر تشنه از خوردن تخم گیاه بری . (آنندراج ): ابل نجاری ؛ شتران تشنه . (ناظم الاطباء). نجری ̍. (منتهی الارب ) (المنجد).
نجاریلغتنامه دهخدانجاری . [ ن َج ْ جا ] (اِخ ) نام جمعی از طایفه ٔ معتزله که به عذاب قبر قائل نیستند و قرآن را مخلوق میدانند و رؤیت رب را منکرند. (انساب سمعانی ). رجوع به نجاریة
نجاریلغتنامه دهخدانجاری . [ ن َج ْ جا ] (ص نسبی ) منسوب است به نجار که بطنی است از خزرج . (انساب سمعانی ). || منسوب است به بنوالنجار که محله ای است در کوفه . (انساب سمعانی ).
نجاری سمرقندیلغتنامه دهخدانجاری سمرقندی .[ ن َج ْ جا ی ِ س َ م َ ق َ ] (اِخ ) اسعد، ملقب به سعدالدین و متخلص به نجاری . از شاعران نیمه ٔ اول قرن ششم هجری است و به روایت عوفی «اکثر نظم او
نجاریهلغتنامه دهخدانجاریه . [ ن َج ْ جا ری ی َ ] (اِخ ) یکی از شش فرقه ٔ مجبره . (بیان الادیان ). نام فرقه ای بزرگ از فرق اسلامیه است . اینان اصحاب محمدبن حسین نجارند و در خلق افع
نجاری سمرقندیلغتنامه دهخدانجاری سمرقندی .[ ن َج ْ جا ی ِ س َ م َ ق َ ] (اِخ ) اسعد، ملقب به سعدالدین و متخلص به نجاری . از شاعران نیمه ٔ اول قرن ششم هجری است و به روایت عوفی «اکثر نظم او
نجاریهلغتنامه دهخدانجاریه . [ ن َج ْ جا ری ی َ ] (اِخ ) یکی از شش فرقه ٔ مجبره . (بیان الادیان ). نام فرقه ای بزرگ از فرق اسلامیه است . اینان اصحاب محمدبن حسین نجارند و در خلق افع