نایبلغتنامه دهخدانایب . [ ی ِ ] (ع ص ، اِ) نائب . آنکه بر جای کسی ایستد. وکیل . جانشین . قائم مقام . خلیفه . گماشته . (از ناظم الاطباء). کسی که کار دیگری را انجام دهد. || پیشکار
نایبفرهنگ انتشارات معین(یِ) [ ع . نائب ] (اِفا.) جانشین . ؛~الزیاره کسی که از طرف دیگری بقعة متبرکی را زیارت کند. ؛ ~الحکومه الف - کسی که به نیابت از طرف حاکم شهری را اداره کند. ب
نعیبلغتنامه دهخدانعیب . [ ن َ ] (ع اِ) آواز زاغ . (غیاث اللغات ). بانگ زاغ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (دهار). بانگ کلاغ . (مهذب الاسماء) (زمخشری ). غارغار. آواز
نعيبدیکشنری عربی به فارسیقارقار(کلا غ) , قارقار کردن (مثل کلا غ) , دادزدن , فرياد زدن , جيغ کشيدن , هو کردن , بوق زدن , صداي جغد , (اسکاتلند وشمال انگليس) فرياد اعتراض و بي صبري مثل عجب
نایب السلطنهلغتنامه دهخدانایب السلطنه . [ ی ِ بُس ْ س َ طَ ن َ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) آنکه به نیابت از طرف پادشاهی که به سن قانونی نرسیده و صغیر است امور سلطنت را تعهد کند.
نایب السلطنهلغتنامه دهخدانایب السلطنه . [ ی ِ بُس ْ س َ طَ ن َ ] (اِخ ) ابوالقاسم خان همدانی قره گوزلو ناصرالملک ، وی نایب السلطنه ٔ احمدشاه ملقب به قاجار بود. رجوع به ناصرالملک شود.
نایب السلطنهلغتنامه دهخدانایب السلطنه . [ ی ِ بُس ْ س َ طَ ن َ ] (اِخ ) عباس میرزا، ملقب به نایب السلطنة پسر ارشد و ولی عهد فتحعلی شاه قاجار است . وی در زمان سلطنت پدر خویش در جنگ های م
نایب السلطنهلغتنامه دهخدانایب السلطنه . [ ی ِ بُس ْ س َ طَ ن َ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) آنکه به نیابت از طرف پادشاهی که به سن قانونی نرسیده و صغیر است امور سلطنت را تعهد کند.
نایب السلطنهلغتنامه دهخدانایب السلطنه . [ ی ِ بُس ْ س َ طَ ن َ ] (اِخ ) ابوالقاسم خان همدانی قره گوزلو ناصرالملک ، وی نایب السلطنه ٔ احمدشاه ملقب به قاجار بود. رجوع به ناصرالملک شود.
نایب السلطنهلغتنامه دهخدانایب السلطنه . [ ی ِ بُس ْ س َ طَ ن َ ] (اِخ ) عباس میرزا، ملقب به نایب السلطنة پسر ارشد و ولی عهد فتحعلی شاه قاجار است . وی در زمان سلطنت پدر خویش در جنگ های م