ناژلغتنامه دهخداناژ. (اِ) درخت کاج . درخت صنوبر. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از هفت قلزم ). ناژ و نوژ و نشک درخت کاج باشد. (از انجمن آرا). ناژ. ناژو. ناز. نوژ. نشک . نوژن . نوج که
ناجلغتنامه دهخداناج . (اِخ ) ابن یشکربن عدران قبیله است و اکثر از علماء و روات منسوبند به وی . (منتهی الارب ذیل نوج ).
ناجلغتنامه دهخداناج . [ جِن ْ ] (ع ص ) باد زودرو. (مهذب الاسماء). || بعیر ناج ؛ شتر تیز رونده . ج ، نواجی . (ناظم الاطباء).
نعجلغتنامه دهخدانعج . [ ن َ ] (ع مص ) نعوج . خالص شدن سپیدی رنگ . رجوع به نَعَج شود. || به شتاب رفتن ناقه . (از اقرب الموارد). رجوع به نَعَج شود.
نعجلغتنامه دهخدانعج . [ ن َ ع َ ] (ع اِمص ) گرانی دل از خوردن گوشت میش . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). فربهی و گرانی دل از خوردن گوشت میش . (ناظم الاطباء). || سپیدی خالص . (منت
ناژولغتنامه دهخداناژو. (اِ) ناجو. درخت صنوبر . (برهان قاطع) (آنندراج ) (از هفت قلزم ) (ناظم الاطباء). ناژ. درخت کاج . (فرهنگ نظام ) : بدخواه تو چون ناژو بیند بهراسدپندارد کان از
ناژوانلغتنامه دهخداناژوان . [ ناژْ ](اِخ ) دهی است از دهستان ماربین بخش سده ٔ شهرستان اصفهان ، در 10هزارگزی جنوب شرقی سده ، متصل به راه نجف آباد به اصفهان ، در جلگه ٔ معتدل هوائی
ناژرالغتنامه دهخداناژرا. [ ژِ ] (اِخ ) یکی از شهرهای اسپانیاست در کنار ریوناژریا و 2700 تن جمعیت دارد.