نامحروملغتنامه دهخدانامحروم . [ م َ ] (ص مرکب ) محروم ناشده . || در تداول ، عوام این کلمه را بجای محروم به کار برند: از دیدار شما نامحروم شدم ؛ محروم شدم .
نامحرملغتنامه دهخدانامحرم . [ م َ رَ ] (ص مرکب ) کسی که اذن ندارد در اطاق زن و در حرم داخل گردد. (ناظم الاطباء). آنکه از محارم نیست . که از بطانه و نزدیکان نباشد. بیگانه نسبت به ز
نامحرمیلغتنامه دهخدانامحرمی . [ م َ رَ ](حامص مرکب ) محرم نبودن . نامحرم بودن . بیگانه بودن .صفت نامحرم . رجوع به نامحرم و نامحرمیت شود. || هتک . پرده دری . شوخ چشمی . بی حیائی : چ
نامحرمیتلغتنامه دهخدانامحرمیت . [ م َ رَ می ی َ ] (حامص مرکب ) عدم محرمیت . مأذون نبودن در دخول حرم . محرم نبودن . نامحرمی . || عدم شایستگی درکنگاش و مشاوره . || عدم اعتماد. || عدم
نامحرملغتنامه دهخدانامحرم . [ م َ رَ ] (ص مرکب ) کسی که اذن ندارد در اطاق زن و در حرم داخل گردد. (ناظم الاطباء). آنکه از محارم نیست . که از بطانه و نزدیکان نباشد. بیگانه نسبت به ز
نامحرمیلغتنامه دهخدانامحرمی . [ م َ رَ ](حامص مرکب ) محرم نبودن . نامحرم بودن . بیگانه بودن .صفت نامحرم . رجوع به نامحرم و نامحرمیت شود. || هتک . پرده دری . شوخ چشمی . بی حیائی : چ
نامحرمیتلغتنامه دهخدانامحرمیت . [ م َ رَ می ی َ ] (حامص مرکب ) عدم محرمیت . مأذون نبودن در دخول حرم . محرم نبودن . نامحرمی . || عدم شایستگی درکنگاش و مشاوره . || عدم اعتماد. || عدم
نامرحوملغتنامه دهخدانامرحوم .[ م َ ] (ص مرکب ) رحمت ناشده . دشنامی است مرده را. نفرین گونه ای است مرده را. مرده ای را که مکروه دارند بجای «مرحوم » او را نامرحوم گویند. (یادداشت مؤ