نامجولغتنامه دهخدانامجو.(نف مرکب ) نامجوی . رجوع به نامجوی شود : به تفرش دهی هست با نام اونظامی از آنجا شده نامجو. نظامی .|| شخص دلیر. (فرهنگ نظام ). نامجوی . || جاه طلب . جویا و
نامجویلغتنامه دهخدانامجوی . (نف مرکب ) (از: نام + جوی ، جوینده ) لغةً به معنی جویای نام و شهرت و جاه و مقام . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). کسی که طالب نام نیک باشد. (ناظم الاطباء
نامجوییلغتنامه دهخدانامجویی . (حامص مرکب ) نامجوئی . نام جستن . طلب نام کردن . نام طلبی . شهرت طلبی . عمل و صفت نامجوی : نامجوئی دولت آموزد همی بی شک ترانامجوئی را چو دولت نیست هیچ
نامأجورلغتنامه دهخدانامأجور. [ م َءْ ] (ص مرکب )بی مزد و اجر. که به اجر و پاداش خود نرسیده است . بی اجر. مقابل مأجور، به معنی اجربرده و پاداش گرفته .
ناجوانمردفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدجنس، بدذات ۲. بیحمیت، بیمروت، دونهمت ۳. سفله، فرومایه، ناکس ۴. بخیل، لئیم، ممسک ≠ جوانمرد
نامجویلغتنامه دهخدانامجوی . (نف مرکب ) (از: نام + جوی ، جوینده ) لغةً به معنی جویای نام و شهرت و جاه و مقام . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). کسی که طالب نام نیک باشد. (ناظم الاطباء
نامجوییلغتنامه دهخدانامجویی . (حامص مرکب ) نامجوئی . نام جستن . طلب نام کردن . نام طلبی . شهرت طلبی . عمل و صفت نامجوی : نامجوئی دولت آموزد همی بی شک ترانامجوئی را چو دولت نیست هیچ
نام طلبیلغتنامه دهخدانام طلبی . [ طَ ل َ ] (حامص مرکب ) نامجوئی . شهرت طلبی . طالب و خواستار شهرت و معروفیت و آوازه بودن .