نافوخلغتنامه دهخدانافوخ . (ع اِ) به لغت اهل بغداد بیخ سوسن صحرائی است و زنان به جهت فربهی به کار برند. (برهان قاطع) (آنندراج ). نافوخ در بغداد ریشه ٔ گلایل را گویند. «ابن البیطار
حب النافوخلغتنامه دهخداحب النافوخ . [ ح َب ْ بُن ْ نا ](ع اِ مرکب ) به لغت اهل بغداد بیخ دلبوث خشک است .
نااوخلغتنامه دهخدانااوخ . (اِخ ) دهی از دهستان بیزکی (یکی از دهستانهای هفتگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان مشهد) بخش حومه وارداک شهرستان مشهد، واقع در 27 هزارگزی شمال باختری مشهد و 2 هز
نادوختنیلغتنامه دهخدانادوختنی . [ ت َ ] (ص لیاقت ) که دوختنی نباشد. که قابل دوختن نیست . که ازدر دوختن نیست . که نتوان آن را دوخت . مقابل دوختنی . رجوع به دوختنی شود.
حب النافوخلغتنامه دهخداحب النافوخ . [ ح َب ْ بُن ْ نا ](ع اِ مرکب ) به لغت اهل بغداد بیخ دلبوث خشک است .
ماخاریونلغتنامه دهخداماخاریون . (معرب ، اِ) ماسغانیون . دلبوث . سوسن احمر. دور حولة. سنخار. سیف الغراب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نوعی از سوسن صحرائی است که برگهای دراز دارد و ب
نااوخلغتنامه دهخدانااوخ . (اِخ ) دهی از دهستان بیزکی (یکی از دهستانهای هفتگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان مشهد) بخش حومه وارداک شهرستان مشهد، واقع در 27 هزارگزی شمال باختری مشهد و 2 هز
نادوختنیلغتنامه دهخدانادوختنی . [ ت َ ] (ص لیاقت ) که دوختنی نباشد. که قابل دوختن نیست . که ازدر دوختن نیست . که نتوان آن را دوخت . مقابل دوختنی . رجوع به دوختنی شود.
نادوختهلغتنامه دهخدانادوخته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) پارچه ای که هنوز از آن لباس نساخته باشند. (ناظم الاطباء). ندوخته . دوخته نشده .