نافذحکملغتنامه دهخدانافذحکم . [ ف ِ ح ُ ] (ص مرکب ) فرمانروا. مطاع . نافذالامر. نافذالحکم . که فرمان وی روان است : شاه مسعود براهیم که در ملک جهان خسرو نافذحکم و ملک کامرواست .مسعو
نافذدیکشنری فارسی به انگلیسیeffective, incisive, penetrating, penetrative, pervasive, searching, trenchant
نافذالقوللغتنامه دهخدانافذالقول . [ ف ِ ذُل ْ ق َ ] (ع ص مرکب ) که گفتار وی روان است . که سخن او درگذرنده و مؤثرست . نافذالکلمه . که سخن وی درگیرنده است .
نافذالکلمةلغتنامه دهخدانافذالکلمة. [ ف ِ ذُل ْ ک َ ل ِ م َ ] (ع ص مرکب ) نافذالقول . که سخن وی درگیرنده است و مؤثر.
نافذحکملغتنامه دهخدانافذحکم . [ ف ِ ح ُ ] (ص مرکب ) فرمانروا. مطاع . نافذالامر. نافذالحکم . که فرمان وی روان است : شاه مسعود براهیم که در ملک جهان خسرو نافذحکم و ملک کامرواست .مسعو
نافذفرمانلغتنامه دهخدانافذفرمان . [ ف ِ ف َ ] (ص مرکب ) نافذحکم . فرمانروا. که فرمان روان دارد. مطاع فرمان : حکام زمان و سلاطین نافذفرمان . (حبیب السیر).
کامروالغتنامه دهخداکامروا. [ رَ ] (ص مرکب ) کسی که هرچه بخواهد برایش مهیا شود. (فرهنگ نظام ). مقابل کام کش . (از آنندراج ). برخورنده و متمتع. (ناظم الاطباء). کامیاب . کامران . نیک
نافذالقوللغتنامه دهخدانافذالقول . [ ف ِ ذُل ْ ق َ ] (ع ص مرکب ) که گفتار وی روان است . که سخن او درگذرنده و مؤثرست . نافذالکلمه . که سخن وی درگیرنده است .