نافذدیکشنری فارسی به انگلیسیeffective, incisive, penetrating, penetrative, pervasive, searching, trenchant
نافذلغتنامه دهخدانافذ. [ ف ِ ] (ع ص ) درگذرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نفوذکننده . درگذرنده . فرورونده . (ناظم الاطباء). نفوذکننده . (فرهنگ نظام ) روا. روان : به رای روشن م
نافضلغتنامه دهخدانافض . [ ف ِ ] (ع ص ، اِ) تب لرزه . (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رعدةالحمی . (معجم متن اللغة). تب سرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تب لرز
نافذالقوللغتنامه دهخدانافذالقول . [ ف ِ ذُل ْ ق َ ] (ع ص مرکب ) که گفتار وی روان است . که سخن او درگذرنده و مؤثرست . نافذالکلمه . که سخن وی درگیرنده است .
نافذالکلمةلغتنامه دهخدانافذالکلمة. [ ف ِ ذُل ْ ک َ ل ِ م َ ] (ع ص مرکب ) نافذالقول . که سخن وی درگیرنده است و مؤثر.