ناطفیلغتنامه دهخداناطفی . [ طِ ] (اِخ ) احمدبن محمد ناطفی حنفی ، مکنی به ابوالعباس . رجوع به احمدبن محمد شود.
ناطفیلغتنامه دهخداناطفی . [ طِ ] (اِخ ) عمربن محمدبن ابی بکر الناطفی ، مکنی به ابوحفص . از مردم مرو است وی از ابوالقاسم علی بن موسی الموسوی و ابوعبداﷲ محمدبن الحسن فسائی و غیرهما
ناطفیلغتنامه دهخداناطفی . [ طِ ] (ع ص نسبی ) شکرینه فروش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ناطف شود.
نارفیقلغتنامه دهخدانارفیق . [ رَ ] (ص مرکب ) نادوست . ناجوانمرد. که نارفاقتی کند. که شرایط دوستی و رفاقت به جا نیارد. که دوستی و رفاقت را رعایت نکند.
نارفیقی کردنلغتنامه دهخدانارفیقی کردن . [ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نارفاقتی . شرط رفاقت ودوستی را رعایت نکردن . با رفیق خود یکرنگی نکردن .
ابوالعباسلغتنامه دهخداابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) احمدبن محمد ناطفی حلبی .. رجوع به احمد... شود.
ابوالعباسلغتنامه دهخداابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) احمدبن محمدبن عمر ناطفی . رجوع به احمد... شود.
اخسیکثلغتنامه دهخدااخسیکث . [ اَ ک َ ] (اِخ ) اخسیکت . شهری بماوراءالنهر و آن قصبه ٔ ناحیه ٔ فرغانه است و بر ساحل نهر شاش و بر زمینی مستوی واقع است و بین آن و کوهها قریب یک فرسنگ
شکرینهلغتنامه دهخداشکرینه . [ ش َ ک َ ن ِ یا ن َ ] (ص نسبی ، اِ) منسوب به شکر. شکرین . شکری . شیرین . (یادداشت مؤلف ). || نوعی از حلوای شکر که به تازی ناطف گویند. (از انجمن آرا)