نازیلغتنامه دهخدانازی . (ص نسبی ) اهل ناز. پرناز. نازو. که ناز می کند. که اهل ناز است . || نازی نازی ؛ کلمه ای که بدان کودکان را نوازش دهند آنگاه که دست بر سر آنان کشند. (یادداش
نازیلغتنامه دهخدانازی . (ص ، اِ) نازیست . || (اِخ ) علامت اختصاری حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان هیتلری . رجوع به نازیسم شود.
نازیلغتنامه دهخدانازی .(اِخ ) دهی است جزء دهستان رستاق بخش خمین شهرستان محلات . در 7هزارگزی شمال خمین و 3هزارگزی مشرق راه شوسه ٔ خمین به اراک ، در جلگه ای واقع شده است . هوایش م
نازی آبادلغتنامه دهخدانازی آباد. (اِخ ) ده کوچکی است از بخش ری شهرستان تهران با 20 نفر سکنه . راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ص 220).
نازیبافرهنگ مترادف و متضاد۱. بدگل، زشت، کریه، مهیب ۲. بیظرافت ۳. نامستحسن، نامقبول، نامناسب ≠ برازنده، زیبا
نازی آبادلغتنامه دهخدانازی آباد. (اِخ ) ده کوچکی است از بخش ری شهرستان تهران با 20 نفر سکنه . راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ص 220).
نازیدختفرهنگ نامها(تلفظ: nāzi doxt) (نازی + دخت = دختر) ، دختر نازدار ، دختر با ناز ؛ (به مجاز) جذاب و دلپذیر .