نازانلغتنامه دهخدانازان . (نف ) نازکننده مانند معشوقه . (ناظم الاطباء). نازنده . مفتخر. مباهی . بالنده . سربلند. سرافراز. که می نازد : ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان ب
نازارتلغتنامه دهخدانازارت . [ رِ ] (اِخ ) قصبه ای است در بلژیک و 4943 تن جمعیت دارد. توربافی و توتون آن معروف است .
نازارتلغتنامه دهخدانازارت . [ رِ ] (اِخ ) یکی از شهرهای برزیل است . در کنار رود ژاگاریپ واقع است و 8هزار تن جمعیت دارد.
نَادَانَافرهنگ واژگان قرآنما را ندا داد - ما را صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است )
مباهانلغتنامه دهخدامباهان . [ م ُ ] (ص ) نازان . (آنندراج ) : از لطف تو آنانکه ندانند تفاخراز مرحمت و لطف تو باشند مباهان .سنجر کاشی (از آنندراج ).
جیاظلغتنامه دهخداجیاظ. [ ج َی ْ یا ] (ع ص ) ناز نازان رونده . (منتهی الارب ). رونده بناز و تکبر. گرانبار رونده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سمین . (ذیل اقرب الموارد از تا
چمیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خرامیدن، نازان راهرفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن ۲. پیچوتابخوردن ۳. تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن