ناروهلغتنامه دهخداناروه . [ نارْ وَ /رُ / نا ] (اِ) زبانه ٔ ترازو. زبانه ٔ قپان . (برهان ) (شعوری ). زبانه ٔ ترازو. (ناظم الاطباء). ظاهراً مصحف ناره . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین
ناروهلغتنامه دهخداناروه .(اِ) نارو. پرنده ای خوش آواز مانند جل و بلبل . (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجوع به نارو شود.
ناروههلغتنامه دهخداناروهه . [ هَِ ] (اِخ ) از دهات ارادان بخش گرمسار شهرستان دماوند و در 7هزارگزی شمال شرقی گرمسار، در مسیر راه آهن شمال و کنار جاده ٔشوسه قدیم فیروزکوه ، در جلگه
ناروفرهنگ مترادف و متضاد۱. متقلب، مکار، نادرست، ناروزن ۲. حقه، حیله، فریب، مکر، ناجوانمردی، نیرنگ ۳. ناراهوار ≠ درستکار
ناروافرهنگ مترادف و متضاد۱. حرام، نامشروع ۲. غیرجایز، ناحق، ناسزا، ناشایسته، ناشایست، نامعقول، ناوجه ۳. بیجا، ناکردنی، نبهره ۴. بد، سوء، ممنوع، نامعقول ۵. بیرونق، کاسد ≠ حلال
ناروههلغتنامه دهخداناروهه . [ هَِ ] (اِخ ) از دهات ارادان بخش گرمسار شهرستان دماوند و در 7هزارگزی شمال شرقی گرمسار، در مسیر راه آهن شمال و کنار جاده ٔشوسه قدیم فیروزکوه ، در جلگه
نارولغتنامه دهخدانارو. (اِ) پرنده ای است خوش آواز مانند بلبل . جَل . (برهان قاطع) (از شعوری ). ناروه . (حاشیه ٔ برهان قاطعدکتر معین ) : نارو بنارون بر ساری بیاسمن برقمری بنسترن
ناروفرهنگ مترادف و متضاد۱. متقلب، مکار، نادرست، ناروزن ۲. حقه، حیله، فریب، مکر، ناجوانمردی، نیرنگ ۳. ناراهوار ≠ درستکار