نارمشکلغتنامه دهخدانارمشک . [ م ُ ] (اِمرکب ) نار هندی . و آن تخمی است سرخ رنگ و اندک سبزی در میان دارد و آن را به عربی رمان مصری خوانند و خاصیت آن نزدیک به سنبل است . (برهان قاطع
نارمشکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. درختی دارای برگهای دراز و باریک، چوب سخت و سرخرنگ، و گلهای سفید خوشبو که از آن عطر میگیرند.۲. میوۀ این گیاه که خوردنی است.
نارمکلغتنامه دهخدانارمک . [ م َ ] (اِخ )دهی است از بخش شمیران تهران در 9هزارگزی جنوب شرقی تجریش و پنج هزارگزی راه شوسه ٔ دماوند به تهران ، در دامنه واقع است . سردسیر است و صد تن
فلولغتنامه دهخدافلو. [ ] (اِ) نارمشک است ، و هزارچشان را نیز نامند. (فهرست مخزن الادویه ). هزارچشان . هزارفشان . نارمشک . رجوع به این کلمات شود.
ناغیستلغتنامه دهخداناغیست . (اِ) نارمشک . (دزی ). به معنی نارمشک است که تخمی باشد سرخ رنگ . معده و جگر سرخ را نافع بود. (برهان قاطع) (آنندراج ). تخمی سرخ رنگ که نارمشک نامند. (ناظ