ناخملغتنامه دهخداناخم . [ خ ِ ] (ع ص ) رجل ناخم ؛ مرد دانای در تغنی و سرود و در قمار و بازی . (ناظم الاطباء) (از المنجد). و نیز رجوع به نخم شود.
ناخمیدهلغتنامه دهخداناخمیده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نخمیده . خم نگشته . صاف و مستقیم . مقابل خمیده . رجوع به خمیده شود.
ناخمیدهلغتنامه دهخداناخمیده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نخمیده . خم نگشته . صاف و مستقیم . مقابل خمیده . رجوع به خمیده شود.
اشداءلغتنامه دهخدااشداء. [ اِ ] (ع مص ) در فن سرود ماهر شدن . یقال : اشدی فلان ؛ اذا صار ناخماً مجیداً. (منتهی الارب ).
داللغتنامه دهخدادال . (حرف ، اِ) د. نام حرف دهم از الفبای فارسی وهشتم از الفبای عرب و در حساب جمل نماینده ٔ عدد چهار و در حساب ترتیبی نماینده ٔ عدد ده است و باصطلاح تقویم علامت