ناخستهلغتنامه دهخداناخسته . [ خ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) بی زخم .سالم . مقابل خسته به معنی زخمی . رجوع به خسته شود.
ناخستهلغتنامه دهخداناخسته . [ خ ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) ریسمان باریک . (ناظم الاطباء). نخ نازک . (فرهنگ شعوری ) : دو دستش بند با ناخسته کرده که با داغ جگر دل خسته کرده .میرنظمی (از شعو
فریشته فرلغتنامه دهخدافریشته فر. [ ف ِ ت َ / ت ِ ف َ ] (ص مرکب ) کسی که دارای فر فرشتگان است . (فرهنگ فارسی معین ) : نهفتگان را ناخسته زآن قبل بگذاشت که شغل داشت جز آن آن شه فریشته ف
پالاهنگلغتنامه دهخداپالاهنگ . [ هََ ] (اِ مرکب ) (از پالا،کوتل ، جنیبت و آهنگ ،کشنده ، کش ). کمند. (فرهنگ اسدی ). بالاهنگ . (حاشیه ٔ نسخه ٔ خطی فرهنگ اسدی نخجوانی ). دوالی که بر لگ
رزمگاهلغتنامه دهخدارزمگاه . [رَ ] (اِ مرکب ) رزمگه . محل جنگ . (فرهنگ فارسی معین ). میدان جنگ . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مکان جنگ کردن و جنگ گاه باشد. (برهان ). مصاف و
تفسیدنلغتنامه دهخداتفسیدن . [ ت َ دَ ] (مص ) گرم شدن . (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). گرم شدن و سوختن . (ناظم الاطباء). تبسیدن . تفتیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چو خورشید
درستلغتنامه دهخدادرست . [ دُ رُ ] (ص ، ق ، اِ) کل . تام . کامل . تمام . (ناظم الاطباء). تمام و غیر ناقص . (غیاث ). که کم نیست : سنگ این نانوا درست است . مقابل کم : وزن یا سنگ در