نابینالغتنامه دهخدانابینا. (ص مرکب ) کور. (آنندراج ). ضریر. اعمی . عمیاء.اکمه . محجوب . کفیف . مکفوف . (دهار). ضراکه . ضریک . مطموس . طِلّیس . عش . اعشی . (منتهی الارب ). آن که بی
نابینافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که چشمش نمیبیند؛ کور.۲. (صفت) ویژگی چشمی که توانایی دیدن ندارد.
نابینائیلغتنامه دهخدانابینائی . [ حامص مرکب ] کوری . عمیاء. ضرارة. (دهار) : کان به نابینائی از راه اوفتادوین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد.(گلستان ).