انگار (/ مثل این که) پدرش را کشتهام که سرم داد میکشد.گویش اصفهانی تکیه ای: engâr buwâš-em bekošta ke sarem dâd aǰene. طاری: mesingo peyeš-em bekošta go dâd sarem ažna. طامه ای: engâr bâbâ-me bokošte ke sar-e mon dâ-ɂe keše. طر
حسرت کشیدنلغتنامه دهخداحسرت کشیدن .[ ح َ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) حسرت خوردن : نه تنها شانه حسرت میکشد از تار گیسویش دل آئینه هم داغ است از محرومی رویش .فطرت (از آنندراج ).
مختططلغتنامه دهخدامختطط. [ م ُ ت َ طِ ] (ع ص ) کسی که خط میکشد و نشان می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || روی خطدار گشته و زغب برآورده . (ناظم الاطباء)
دال مِدِرَّگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی سرمای جانسوز ، سرمایی که حتی آهوهای کوهستان را به کام مرگ میکشد.