متفکنلغتنامه دهخدامتفکن . [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ ] (ع ص ) پشیمان شونده و دریغ خورنده . (آنندراج ). نادم و متأسف و پشیمان و مهموم و مغموم . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقر
میدکنلغتنامه دهخدامیدکن . [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرغک بخش راین شهرستان بم ، واقع در 68هزارگزی جنوب خاوری راین با 100 تن سکنه آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . (از فرهن
میکَندگویش خلخالاَسکِستانی: kanə دِروی: kan.ə شالی: kan.ə کَجَلی: me.kkan.e/iya کَرنَقی: kanə کَرینی: kanə کُلوری: kanə گیلَوانی: kanə لِردی: kanə
میکندگویش خلخالاَسکِستانی: karə دِروی: kar.ə شالی: kar.ə کَجَلی: me.kar.e/iya کَرنَقی: karə کَرینی: karə کُلوری: karə گیلَوانی: karə لِردی: karə
کولفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپوستینی از جنس پوست گوسفند: ◻︎ میفکن کَوَل گرچه خوار آیدت / که هنگام سرما به کار آیدت (نظامی۵: ۸۱۷).
فقیهی مروزیلغتنامه دهخدافقیهی مروزی . [ ف َ ی ِ م َ وَ ] (اِخ ) از فاضلان خراسان و مردی خوش طبع و نکته دان بوده و این قطعه از اوست :میفکن نوبت عشرت به فرداچو اسباب مهیا داری امروزبه اس
کپیچهلغتنامه دهخداکپیچه . [ ] (اِ) قرص آفتاب بود. (لغت فرس اسدی ) : نگر به که در پیشت آبست وچاه کپیچه میفکن که ترسی ز ماه . اسدی .و اما این کلمه در گرشاسب نامه (نسخه ٔ خطی کتابخ
بادام سیاهلغتنامه دهخدابادام سیاه . [ م ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) بادامهائی که بر تابوت مرده اندازند. میرخسروی گوید : دو بادام سیه هر سو میفکن در نظربازی نگه دارش که روزی بر سر تابو
بخاک افکندنلغتنامه دهخدابخاک افکندن . [ ب ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به خاک انداختن . به زمین زدن : اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گوی سخن بخاک میفکن چرا که من مستم . حافظ.رجوع به خاک افگندن