مرزدارلغتنامه دهخدامرزدار. [ م َ ] (نف مرکب ) مرزبان . حاکم . حکمران مناطق مرزی . سرحددار. توسعاً. سرکرده و سردار. رجوع به مرزبان شود : سوی مرزدارانش نامه نوشت که خاقان ره راد مرد
مغزدارلغتنامه دهخدامغزدار. [ م َ ] (نف مرکب ) مقابل بی مغز، چون بادام مغزدار. (آنندراج ). هر چیزی که دارای مغز باشد وچیزی که پرمغز باشد. (ناظم الاطباء). دارای مغز. مغزآکنده . پرمغ
میلدارلغتنامه دهخدامیلدار. (نف مرکب ) دارای میل . || دارای خطوط موازی طولانی یا برجستگی های موازی در پارچه .