میزابلغتنامه دهخدامیزاب . (اِ مرکب )آبریز و ناودان و آب گذر و آبراهه . (ناظم الاطباء). ناودان . ج ، مآزیب . (مهذب الاسماء). ناودان . این کلمه بی شک فارسی فراموش شده است . از میز
میزابلغتنامه دهخدامیزاب . (اِخ ) دهی است از دهستان هرزندات بخش زنوز شهرستان مرند، واقع در 27هزارگزی شمال مرند با 176 تن سکنه . آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافی
میزابفرهنگ انتشارات معین[ ع . ] (اِ.) 1 - آب راهه ، آب گذر. 2 - ناودان . ج . مآزیب ، موازیب ، میازیب .
میزاب البدنلغتنامه دهخدامیزاب البدن . [ بُل ْ ب َ دَ ] (ع اِ مرکب ) اکحل . هفت اندام . (یادداشت مؤلف ). رجوع به هفت اندام شود.
مزأبقلغتنامه دهخدامزأبق . [ م ُ زَءْ ب َ ] (ع ص ) اندوده شده به زیبق . درهم مزأبق ، درهم اندود شده از جیوه . (ناظم الاطباء). مطلی به زاووق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بازرگ
میزانفرهنگ مترادف و متضاد۱. اندازه، تعداد، حد، قدر، مبلغ، معیار، ملاک، هنجار ۲. ترازو، قپان، مقیاس ۳. مهرماه ۴. کوک، همنوا، همنواسازی
میزاب البدنلغتنامه دهخدامیزاب البدن . [ بُل ْ ب َ دَ ] (ع اِ مرکب ) اکحل . هفت اندام . (یادداشت مؤلف ). رجوع به هفت اندام شود.
میازیبلغتنامه دهخدامیازیب . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ میزاب . (منتهی الارب ، ماده ٔ ازب ) (یادداشت مؤلف ). رجوع به میزاب شود.
باران ریزلغتنامه دهخداباران ریز. (اِ مرکب ) بمعنی آبریز و میزاب و ناودان . (آنندراج ). ناودان و میزاب . (ناظم الاطباء). مدرار. (ترجمان القرآن ).